|
وقتی باران بر گونه ات می چکد روزی از روزهای پاییزی
| ||
|
ملتهب تر از همیشه سرگردان و خاموش چرخ میزنم دور خودم چرخ میزند دور من ، زندگی ، زمین و زمان کجای دنیا ایستاده ام؟ تک درخت جوان را در خاطرت بیاور که روز وشب، ماه و ابر و ستاره، از آسمان بالای سرش پرشتاب می روند و می آیند مغزم یاری نمی کند مغزم فرامن نمیدهد به نوشتن در آرامش این جا، نگرانی های من هستند که سما کنان نه عارفانه و عاشقانه که گردان و چرخان و در خروش از زمین ذهن من میگذرند من اینجا نیستم من اینجا میان این خطوط دنبال تو میگردم عزیز مهربانی که با دستهای روشن و هدفمندت، مرا ازین سرگردانی بیرون خواهی آورد من اینجا آویزان از صخره بزرگ زندگیم، دلخوش به دست های قدرتمند تو ام بیا، زودتر برس
پووووووووووووووووف [ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٤ ب.ظ ] [ مریم ]
از خوبی های دنیا اینست که هرکس تقریبا به فکر خودش هست لباس بپوشد، غذا بخورد، وبلاگش را به روز کند، پیامک بزند، برای آرامشش راه برود، برای شادی اش برقصد، برای آرزوهایش دعا کند، برای زندگی اش کار کند، برای عشقش یاد روز سپندارمذگان باشد، برود، بیاید و گاه گداری، که در بعضی ها بیشتر است و در بعضی ها کمتر، به فکر دیگران باشد هرچند اولویت این ها، حتی بود و نبودشان در زندگی آدم های دنیا به قدر مشرق تا مغرب، شمال تا جنوب، فرق میکند و فرق دارد اما هست این خیلی خوب است که تقریبا هرکس به فکر خودش هست، وگرنه مثل منی که مدام نگرانم، مدام نگران خودم و این و آن اگر میخواستم به همه چیز آدم های اطرافم فکر کنم، به نیمروز نرسیده، تلف می شدم! خدایا شکرت :) [ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ب.ظ ] [ مریم ]
دوست داشتم وبلاگم فاخر باشه دوست داشتم نیام اینجا و غر بزنم دوست داشتم خوانندگان زیادی داشته باشم الان نه! فقط دلم یه گوش شنوای مهربون میخواد برای شنیدن و تسلی دادن. مسکن!
کاش همه قورباغه ها ابوعطا بخونن تا یه کم حوصله من باز بشه. [ سهشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٦ ب.ظ ] [ مریم ]
امروز، الان اول اول یه عید بزرگه. دوتا عید بزرگ. عیدتون مبارک. مبارک مبارک.اونقدر که چاشنی این مبارکی تا اخر عمر کنج زبونتون، وسط دلتون بمونه و بتابه. برای همدیگه دعا کنیم یه عالمه مهربون.برای همه دعا کنیم ایشالا.
دلم میخواد یه عیدی گنده بگیرم. گنده ه ه ه ه ه ه ه قول نمیدم اگر فهمیدم یه هدیه گنده آسمونی عیدی امروزه بگم، اما تلاشمو میکنم. دوستون دارم. بی مقدمه. بی پی نوشت. [ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ق.ظ ] [ مریم ]
دوباره می آیم ... اومدم برای غبار روبی و گردزدایی ازین خونه. اومدم تقریبا همه پست هایی رو که "پیش نویس" کرده بودم ، با سانسور و به انتخاب دوباره "منتشر" کنم و از نو، اینجا بنویسم. اومدم خودم باشم. عصر توی آشپزخونه فکر میکردم بیام و خودم باشم و اعلام کنم که میخوام بی سانسور باشم. بی خود سانسوری! دیدم...نه همیشه حرف هایی برای نگفتن و فکر هایی برای نکردن و چیزی برای سانسور کردن هست. اومدم حریم سانسورها رو برای خودم عوض کنم. نرده های دور مزرعه رو دور تر توی دشت بذارم. و احتمالا فریاد بزنم "من مریمم" شایدم نزنم! اما فهمیدم که دوستون دارم. چندباره فهمیدم. که دوست دارم باکلاس باشم و دوست دارم خونده و شنیده و دیده بشم. و تو مهربون بیای به اینجا سربزنی. مثل خونه یه دوست یا خونه خودت. دارم برمیگردم :) [ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٠ ب.ظ ] [ مریم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||